تبليغاتX
ستاره های سربی

ستاره های سربی

واسه دله خودم

این مطلب رو برای خودم و شاید شما تو وبم گذاشتم تا شاید دلم کمی آروم بگیره

چه میدونی چیه ؟! واسه چی اینقدر ناامیدیو , زانوی غم بغل کردنو دوست داری ؟! برای چی یه کنج تنها نشستنو، تنها تکلیف خودت ، بعد این اتفاق میدونی ؟! اصلا بگو بدونم : تو که تکلیف واسه خودت میبافی، چرا ماسک آدمای بلاتکلیفو واسه خیلی دلائل الکی و بیهوده میزنی ؟!!! حالا ببین اینائی که میگم طرز تفکروعملکرد یه جوون رو به رشد و سالم و روشن بین امروزیه ؟!
نه! خدا وکیلی خودت قضاوت کن، ببین در مورد این شیوه برخوردت با مسائل هرچند ملال آور و تکون دهنده ، درسته ؟؟؟
-
دو سه روز از این اتفاق و ماجرا میگذره و تو هنوز تو خونه بدون یک کلام حرف زدن با اهالی خونه مخصوصا آبجی روشنفکر و داداش دوستت که همش میخواد به یه دلیلی تو رو نصیحت و ارشاد کنه هی میری تو اتاقت و میگی : "اگه کسی با من کار داشت ؛ بهش بگید نیستش ، مریضه ، اصلا بگید مرده !!! و همه رو متعجب ازین رفتار کاملا منطقی!!! و محکمه پسند با یه عالم سوال و نگرانی رها میکنی. اگه بهت بگن بیا غذاتو بخور ، زود همه رو متهم به سلب آسایش و آرامش میکنی؟ حالا این آسایش و آرامش چیه و مال کیه و اصلا تو اون وضعیت وجود خارجی داره یا نه ؟ بماند ، اگرم واسه غذا صدات نکنن ، زودی بغض میکنی و دفتر خاطراتتو وا میکنی و بی بسم اله از ستم و جور زمانه و بی وفائی حتی از نزذیکترین آدمای دور و برت مینویسی ! بعدشم صدای قار و قور شکمت تورو یاد این مثل زیبا میندازه که :"گشنگی نکشیدی تا عاشقی یادت بره !" و تو دلت میگی : آره به خدا ، این مثلو باید باآب طلا نوشت!!!. میریم سراغ بقیه حکایت ؛ میای سر سفره و داری برای یه دل سیر از عزا درآوردن یه نقشه ای میکشی که دوباره یاد اون اتفاق میفتی (که دل هر سنگیو به گریه میندازه! اینو دارم جدی میگما) مجبوری بر خلاف میل باطنی هی قاشقتو تو بشقابت سربدی ازینور به اونور تا متوجه میشی همه چشم و حواسشونو دوختن به غذای رو به اتمامشون و یه دفعه دلت به حال خودت بدجوری میسوزه و دوباره واسه خودت جداشدن از قافله بی احساس و شکم پرست رو تکلیف میکنی و واسه روغن داغ زیاد کردنش بی اشتهائیو بهونه میکنی و با بلند میشی . وقتی مادرت میگه : "بچه بیا شامتو بخور! تو که ناهارتم رو میز کامپیوترت دست نخورده گذاشته بودی ؟!!!" بلند جواب بدی : باباجون ن..می..خو..رم، بعدش در اتاقتو محکم میبندی و باباتم بلند جوری که توهم بشنوی به مامانت میگه :"نمیخوره که نمیخوره! لیاقت نداره، همون پیتزا و ژامبون و کوفت و زهرمار واسش خوبه که دو روز دیگه سوء هاضمه بگیره ، اصلا تقصیر شماست خانم که از اول نذاشتی درست آدمش کنم ، اههههه مسخرشو در آوورده!" و توهم تو اتاقت با لبای یوری و زیر لبی (از ترست) ادای بابای بیچارتو در میاری .
خوب بریم ببینیم تو مدرسه (دانشگاه) چه جوری حکایت پیش میره تا بیشتر به همه ثابت بشه ؛ هیشکی درکت نمیکنه !!!: سر کلاس دستتو زیر چونت زدی و واسه اینکه معلم یا استادت -درادامه ش بقیه بچه های کلاس به خصوص دخترا- درست حواسش جمع تو بشه ، روتو سمت حیاط میکنی و در جواب تذکرش بلند میشی کتاب و اسبابتو زود از خدا خواسته جمع میکنی میزنی زیر بغلت (آخ ببخشید! یادم نبود شما از این کوله ها استفاده میکنی چون مده!!!) میندازی رو شونت و میری از کلاس بیرون و ...
و مدتی ازین جریان میگذره و تو به این حکایت و نحوه رفتارت حتما مثل خواننده های این قصه (که یک واقعیت کاملا قابل لمسه) میخندن ، میخندی !!
اما دوست عزیز ! من این حکایتو ننوشتم تا صرفا یه مطلب طنز برای خوش خنده ها تهیه کرده باشم یا یه سوژه داغ واسه اونائی که منتظرن یه آتو برای مسخره کردن آدمای با احساس داشته باشن ، خلق بکنم !
آره دوست جوون پاک و بااحساس من ! میخوام از زاویه جدیدی نظرتو به یک حقیقت که گاهی با واقعیت فرسنگها فاصله داره جلب بکنم ؛
پس بذار اول ازت بپرسم : میدونی فرق "واقعیت" با "حقیقت" چیه؟ اصلا مگه با هم فرقیم دارن ؟!...
یه قدری اندیشه واسه جواب این سوال خیلی چیزارو دستگیرت میکنه !
اگه بخواهیم به همین سادگی که تا حالا صحبت کردیم ادامه بدیم باید اینجوری خدمت مبارکتون عرض کنم که : "واقعیت" اون چیزیه که دیده میشه و برداشت سطحی از اعمال و اتفاقاته ، مثلا ؛ وقتی قتلی اتفاق میفته، اول از همه شواهد و مدارکو جمع بندی میکنن ، بعدش طبق ظواهر، شخصی رو متهم به قتل میکنن ، درحالیکه "حقیقت" چیز دیگریه و قاتل از مهلکه فرار میکنه فقط به این دلیل که "حقیقت" رو کسی نمیفهمه!!! این مثالو تو این فیلمها زیاد دیدی و میتونی سریع منظور منو متوجه بشی ، چرا که همه این فیلمها از روی حوادث واقعی ساخته شدن . یه مثال دیگه که میتونی بهش فکر کنی تا منظورمو بهتر بفهمی ؛ قضیه گردش زمین و خورشید هستش . در ظاهر "واقعیت" اینو نشون میده که خورشید داره دور زمین میگرده ولی "حقیقت" رو دقیقا خودت میدونی که چیه. حالا حکایت این جوون که خود من میتونه باشه "واقعیت" خنده داری رو در ظاهر تعریف میکنه ، اما "حقیقت" تلخ و گزنده داستان خبر از یک روح زخمی و سرخورده هست که بر اثر فشار روحی و درد ناشی از تحریکات شدید احساسی ، عاطفی ، "فکر سلیم" کاملا کارائی خودش رو از دست داده ! اما این "حقیقت" چه چیزی رو جز "حقیقت" بدنبال خودش داره؟!
دوباره مسئله "عقل" و "احساس" اینجا به یک نوع دیگه مطرحه .
عزیز ! حرف من اینه ؛ اگه مسئله ای طرح شد جوابشو هم باید داد . میخوام بگم : اگر در حال رانندگی تصادف کردی معنیش اینه که تو نمیتونی رانندگی کنی،حداقل تا یه مدتی اینجوریه .تازه ! اصلا ادامه این راه برام روشن نیست،یعنی جاده هم برام ناآشناست! اونوقت تو که مجبوری این جاده رو که همون "زندگی" اسمشه با دست شکسته و پای چلاق شده از اون تصادف ادامه بدی!، هیچ راهی نداری جزین که روندن تو بقیه جاده رو بسپری به یک "راننده راه آشنا" که میدونی کار ، کارخودشه . وتو باید با خیال راحت کنار دستش بشینی و با امید و اطمینان بقیه راهو حواستو بدی به یادگرفتن این جاده پر پیچ و خم "زندگی".
حالا گرفتی چی میگم ؟ بارک اله ! دقیقا منظورم "خودشه!" .
تو که تو تنهائی و توی اون تنهائی بی هیچ امیدی میخوای زندگی کنی ، و بخت و اقبالتو شب و روز نفرین میفرستی ، تو که همه آدم و عالم مقصر تو شکستهات میدونی ، توئی که تا تقی به توقی میخوره قضیه جنس مخالف رو پیش میکشی و زود مسئله نیاز طبیعی رو علم میکنی و بعدش که چوب ندونم کاریتو میخوری و شروع میکنی ناله کردن که : " دیگه عشق مرده ، همه دخترا (پسرها) سروته یه کرباسن ، هیشکی منو دوست نداره ، هیشکی منو درک نمیکنه ، ...."حالا اين حرفا رو مي شه توي خونه هايي كه 4ادم تحصيل كرده داره زد ولي تو شهر كوچيك تو چي؟ ، و توئی که خالق همون به قول خودت ؛غریزه طبیعی رو به سادگی فراموش میکنی ولی بعد از دیدن نتیجه کارهای غلط خودت "خدا"رو مقصر میدونی و متهمش میکنی که ؛ این چه سرنوشتی بود که واسه من بدبخت رقم زده و ...
یه خورده چشماتو باز کن ! یه ذره به خودت رجوع کن ! بابا بی انصاف ! به عملکرد خودت یه سری بزن ببین چند چندی ؟؟؟؟ دیگه عرضی ندارم . اگه حوصله داری این چندخطو هم که پائینتر خودم بعد از همه این چیزا که بهت گوشزد کردم ، عمل کردم ، نوشتم ؛ یه نگاه بکن . یا حق.
/////////////////////////////////////////////////
اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! ,
حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفتت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آوورده !
آخه می دونی ؟ :
"
خدا" خیلی تنهاست !!! قربونش برم .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 18:47  توسط امین   | 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 17:33  توسط امین   | 

يه آسمون ستاره وقف نگاه مستت             قلب منو شكستي اينم به ناز شصتت

معرفتو گذاشتي به زير پا تو رفتي            مردونگيد كجا رفت به باد داديش دو دستي

هيچ با خودت نگفتي عاشقي بي قراره        بي تو عذاب مي بينه با اينكه بي گناهه

هيچ با خودت نگفتي اگه بري ميمرم          بين حصار چشمات مثل يه اشک اسيرم                    

   بعد تو روز من هم رنگ شبم سياهه         لحظه رفتن  تو لحظه مرگ ماهه

رفتي عزيز قلبم گذشتم از گناهت               مونده يه يادگاري سردي اون نگاهت

 

مینویسم از تو.... از تو ای شاد ترین واي ناز ترين نغمه هاي عشق

تو که سر سبز ترین منظره ای .... تو که سرشار ترین عاطفه را

نزد تو پیدا کردم .... وتو سنگ صبورم بودی 

در تمام لحظاتی که خدا ....شاهد غصه و اندوهم بود

به تو می اندیشم ....و به تو میبالم ....و از تو میگیرم....هرچه انگیزه درونم دارم

من شباهنگام آن دم که تو را نزد خودم می بینم

بهترین آرامش....برترین خواهش و احساس نیاز....در دلم می جوشد

روزها می گذرد.... عشق ما رو به خدایی شدن است

رو به برتر شدن از هر حسی .... که در این عالم خاکی پیداست دوستت میدارم .... از همین نقطه خاکی تا عرش

دوستت میدارم.....از زمین تا به خدا

این عکس هم خودم چند روز پیش گرفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 9:51  توسط امین   | 

بارالها مددي كز تو غافل نشوم                                 بار الها مددي غريب و سائل نشوم

كمكم كن كه پر از عشق شود دفتر دل                      كمكم كن كه ورق پاره ي باطل نشوم

         

                                              با تو درويش منم گذشته از خويش منم

                                         آن كم از همگان بيش منم گذشته از خويش منم

 

مثل يك شاخي سنگين پرم از بار نياز                                  بار الها چه كنم گر به تو مايل نشوم؟

دل درويش من اين ثروت بي پرده وفا                                        پايه بذل تو ام چگونه نازل نشوم

            

                                           با تو درويش منم گذشته از خويش منم

                                       آن كم از همگان بيش منم گذشته از خويش منم

 

من يكي قطره و تو ساحل درياي وجود                      كمتر از هيچم اگر من به تو واصل نشوم

بار الها حاصل بودنم اين تحفه دل                                     مددي كن كه سر افكنده زآسف نشوم 

               

                                          با تو درويش منم گذشته از خويش منم

                                     آن كم از همگان بيش منم گذشته از خويش منم

 

از ته دلي نفسي بكش؟

چقدر طولش كشيد؟

تا اين مطلب رو خوندي چند تا نفس ديگه كشيدي؟

هيچ وقت تا حالا حتي به نفس كشيدن خودت فكردي؟

شايد يه نفر تو دنيا باشه كه نفس بعديشو براي تو وبه اميد رسيدن به تو  ميكشه

حالا كمي همين نفس ساده برات ارزشمند تر نشد؟

و حالا اگه خودت به اميد كسي لحظه لحظه هاتو مي گذروني....

خدايا.......

تمام لحظه هاي زنديگم به دور از بودم وتو حتي نفسي از من دور نشدي

خدايا كاري كن كه نفسهاي بعديم يا براي تو يا كنار تو باشه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 23:50  توسط امین   | 

دوباره مي نگارم

از نگارش لحظه لحظه هاي ساعت بودن

چگونه مي گذرد ؟

بر لب جوي نشين و گذر عمر ببين

بر لب جوي نشين و جواني ببين

لب جوي جوي بهانه اي بيش نيست

نگاه به ساعت هاي گذشته اين هم بهانه است

هر چه بودي. بودي

به حال و آينده نگاه كن

بنگار انچه روشن مي كند لحظه هاي بون فرداي تورا

در پس فردا اميدي است كه امروز بايد چراغ آن را روشن كني

پس به ياد تابناكي اختر اميد امروز و فراي خود به دنيا لبخد بزن

 

 

آسمون رو نيگا كنن ........

فكر مي كني تو نفر چندمي وبه آسمون وخداي خودت آرزوهات رو ميگي؟

مي دوني چند تا شون الان زنده هستن؟

مي دوني اسم چند تا شون رو تا حالا تو كتاباي تاريخ خوندي؟

پس كاري كن كه حداقل يه روز اسم خودت رو روي قلب يه نفر ديگه حك كني كه هيچ وقت پاك نشه

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 15:50  توسط امین   | 

ادامه داستان پست قبلي

خوب داستان به اونجايي رسيد كه عشق دختر غصه ما معجزه مي كنه ولي پسرك رو شفا ميده وبه ياري خدا اون دوتا زندگي جديدي رو شروع ميكنن تا اينكه يه روز پسرك دوباره تصميم مي گيره سوار اسب بشه و اه ناله و التماسهاي دخترك در اون اثر نمي كنه و ميره دنبال اسب سواري......

ولي اين بار پسرك قصه ما اسطوره اسب سواري ميشه و هيچ حريفي نداشته تا اينكه دختر پادشاه با اون مسابقه ميده و هيچ كدومشون برنده نمي شن پسرك از شجاعت اي ندختر خوشش مياد و يه مدت باهم دوست بودن تا اينكه يه روز فرشته قصه ما وارد اتق ميشه و ميبينه...............

واي اين تا لب تو لب هم ديگه هستن با ديدن اين صحنه حركت ميكنه به طرف كوه برفي پسرك همهون جا متوجه رفتن فرشته شده بوده با اسبش مي ريره دنبال فرشته وقتي اون پيده ميكنه كه به حالت دعا از سرما يخ زنده بوده..............

هميشه وجود يه ادم بي احساس يا يه نفر سوم تو قصه ها و شايد زندگي امروز ما باعث شكست ميشه  پس بهترين راه براي عاشق شدن داشتن تجربه زياده كه با معاشرت با آدماي مختلف به دست مس ايد پس اجازه بديد هم خودتون هم طرف مقابلتون آدماي متفاوتي رو تجربه كنن تا بتونن بهرين رو انتخاب كنن

ويادتون باشه يه پسر يه لا قباي 18.22 ساله هيچ وقت نميتونه بياد و شما رو حالا خوشبخت كنه .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 10:11  توسط امین   | 

سلام

نوشتن اين بار من بادفعه هاي قبل فرق مي كنه هميشه چند خطي از سوز دلم مي نوشتم ولي اين بار مي خام از عشق بنويسم

به نام شاه تمام عاشقان عالم حافظ شيرازي

پس گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت

قبل از هر چيز يه داستان كوچيك اما پر معني از عشق ميگم

تو روز گاراي قديم يه پسري زندگي مي كرده كه عاشق اسب واسب سواري بوده و هميشه در حال مسابقه دادن بوده تا اينكه يه روز دست بر قضا پسرك قصه ما از اسبش پرت ميشه پايين وبا پيشاني روي زمين مي افته و.......

واز گردن به پايين فلج ميشه تمام دكتراي زمونه ازش قطع اميد ميكنن وميگن فقط يه معجزه ميتونه خوبش كنه

پدر ومادر اون پسر هم ديگه بعد از يه مدت كه نميتونن ازش مراقبت كنن انو ميبرن ميزارن كنار يه درخت وسط بيابون وبراي هميشه ميرن...

پسرك ميمونه وخداي خودش .هيچكس نميدونه تو اون لحظها به خداي خودش چي ميگه ولي ........

يه لحظه از دور يه گله گوسفند رو ميبينه كه بهش نزديك ميشن

چوپان گله قصه ما نماد عشقه كه بايد تو نظر خودتون تجسمش كنين

يه دختر زيبا و خوش اندام كه چيزي از فرشته ها كم نداره و اين طور ميشه كه فرشته نجات از را ميرسه

با ديدن پسرك چند لحظه اي مات ومبهوت ميشه  پسرك را با خودش ميبره به كلبه كوچيك خودش

سالها و ماها از پي هم ميگذرن اين دختر از پسرك بيشتر از جونش مراقبت مي كنه تا اينكه دو تايي شون تقريبا به سن كامل بلوغ فكري و عقلي ميرسن پسرك قصه ما ديگه معناي كامل عشق رو تو رفتار دخترك احساس مي كرده واشك ميريخته كه اي كاش.....

كه اي كاش معجزه اي ميشد من خوب ميشدم  تا.........................

دست تقدير يه شب پسرك در خواب شفا داده ميشه و صبح كه از خواب پا ميشه روي دو پاي خودش ميايسته دخترك با ديدن اي صحنه غش ميكنه و از حال ميره بله عشق معجزه خودشو نشون ميده اما نه عشق پسرك بلكه عشق فرشته نجات قصه ما

(ادامه داستان تو پست بعدي وبلاگ)

واما عشق هميشه با شنيدن اين كلمه به ياد جنس مخالف مي افتيم و اين جورچيزا كه نهايتش ختم به ازدواج ميشه من به نظر خودم عشق رو به چهار دسته تقسيم كردم كه يكي يكي در مورد اونا توضيح ميدم

1-دسته اول براي توصيف اين مورد يه مثال كوچي كافيه اگه شما يه كبريت توي استكان بنزين بندازین چي ميشه؟در عرض سه سوت يه شعله بزرگ درست ميشه ودر عرض سه سوت بعد خاموش ميشه

2-دسته دوم رو توي زندگي همه ميشه ديد مثل عشق كسايي كه تازه با هم ازدواج كردن كه حاضرن از خيلي چيزاشون بگذرن تا عشقشونو راضي نگه دارن

3دسته سوم: براي احساس كامل اين دسته بايد تو كتابا دنبالش بگردين كه نمونه بسيار زيباي اون عشق فرهاد به شيرينه كه خود من عاشق اين عشقم يعني فرهاد اسطوره اي عالم

4-دسته چهارم : اين عشق كامل ترين عشقه كه اكتسابيه يعني بايد كسبش كرد كه كار هر كسي نيست يعني فرا تر از فكر وانديشه ماست واون عشق به يگانه افريننده عالم هستي است

ادامه مطب در پست بعدي نظر يادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 18:54  توسط امین   | 

سلام به همه دوستان عزیز به دلیل شروع امتحانات وبلاگم تعطیله

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:40  توسط امین   | 

كاش ستاره اي بودم

تاشايدروزي مرگم سوختن وخاموشي ام به فرمان تو بود

وسوختنم تا انتها مي بود نه نيمه سوزي با عشق سوخته

كاش فرهاد بودم و بيستون قلبم را برايت مي شكافتم

كا ش مجنون بودم و همه مرا با نام تو مي شناختند

مي سوزم و ميسازم

با يادونام توتاشايدافسانه اي شوم دراين سراپرده رازهاي ناگفته

 سوختن..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 15:5  توسط امین   | 

این هم میگذرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 20:18  توسط امین   |